رسنـ خاطره ها

مشخصات بلاگ
رسنـ خاطره ها

..: بسـم‌ الله الرحمـن الرحیـم :..

غرض،نه نوشتن ترجمه‌ است بر آفتاب و نه-نعوذ بالله-تفسیر برأی کلام خدا. که این سیاهه، به مثابه نجوای یکی از
اهالی زمسـتان است با خردادِ کلام خدا و لاغیـر.

  • http://sound.nasr19.ir/index.php?id=2&mp3=http://setfa.net/images/hcek9qbbcu6t4z1i9bxi.mp3&as=1&ar=1&volume=100
پیوندهای روزانه

 

قفسم را مى‏گذارى در بهشت(1)

 تا بوى عطر مبهم دوردستى مستم کند؛ تا تنم را به دیواره‏ها بکوبم؛ تا تن کبودم درد بگیرد و درد، نردبانى است که آن سویش تو ایستاده‏اى براى در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطى هستم و بیش از آن چه باید، خودم را درگیر نمى‏کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه مى‏کشم. تن نمى‏کوبم به دیواره‏ها که درد، مرا به تو برساند.

 قفسم را مى‏گذارى در بهشت تا تاب خوردن برگ‏ها، تا سایه‏هاى بى‏نقص درختان انبوه، دیوانه‏ام کند؛ تا دست از لاى میله‏ها بیرون کنم؛ تا دستم لاى میله‏ها زخم شود و زخم، دالانى است که در پایانش تو ایستاده‏اى براى در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطى هستم و خود را درگیر نمى‏کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه مى‏کنم و دستم را زخمى هیچ آرزویى نمى‏کنم.

با من چه باید بکنى که به میله‏هایم، به فضاى تنگم، به دیواره‏ها، آن چنان مأنوسم که اگر در بگشایى پر نخواهم زد؟(2) بال‏هایم چیده نیست؛ پایم به چیزى بسته نیست که نیازى به این همه نیست. در من خاطره درخت مرده است. آبى، رنگ امسال نیست و واژه آسمان، مرا یاد هیچ چیز نمى‏اندازد. من صحنه را سال‏هاست ترک کرده‏ام.

·صحنه آماده بود. گفتى تماشاگران بنشینند. ردیف ردیف؛ صف به صف؛ تماشاگران نشستند. رقباى من که پیش از من براى نقش اول، انتخابشان کرده بودى و نتوانسته بودند و نکشیده بودند، نشستند. چشم دوختند به صحنه و من پشت پرده چه حالى داشتم.

کوه‏ها سر در هم، پچ پچ کنان؛ دریاها دامن در دامن، غرّش کنان؛ فرشته‏ها بال دربال و آسمان آن بالا... نخوت از چشم‏هایشان مى‏بارید و هیچ کدام باور نداشتند که کسى بتواند؛ که کسى نقش اول باشد. وقتى که آنها باخته‏اند؛ وقتى که آنها کنار رفته‏اند.

گفتى: «وقتش نزدیک است؛ آماده باش»! گفتم: «نه تنها من؛ نه فقط آنها که آن سویند؛ تو حتى خودت هم مى‏دانى که مى‏افتم؛ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»(3) گفتى: «مى‏دانم آن چه نمى‏دانند؛(4) آماده باش»! یادم هست گریه مى‏کردم. شاید براى اولین بار. گفتى: «پرده بالا رفته است» و من هنوز گریه مى‏کردم.

کوه گفت: «این کوچک»؟ آسمان گفت: «این فرودست»؟ فرشته‏ها گفتند: «خون مى‏ریزد»!(5) و تو حتى خودت گفتى: «این ستمکار نادان»!(6) و رقباى من همه خندیدند.

من ایستاده بودم آن وسط. روبه‏روى همه ذراتى که براى من آفریده شده بودند و کنجکاوانه سرک مى‏کشیدند تا بدانند چرا برترم. ایستاده بودم آن وسط و خیلى ترسیده بودم. خودم حتى نمى‏دانستم ظالم و خونریزم؛ فراموشکار و عجول یا آن چیز دیگرى که فقط او مى‏داند. ایستاده بودم تا روح دمیده در من را تماشا کنند و شرم، روى پیشانى‏ام عرق مى‏کرد. شرم نقشى که مى‏دانستم توانش در من نیست؛ نمایشى که مى‏دانستم کار من نیست. لم نجد له عزماً در من تکرار مى‏شد. هزاران بار! و نمى‏فهمیدم چرا با من چنین مى‏کند اگر دوستم مى‏دارد. تماشاى حقارت من و فرو افتادنم آیا لذتى دارد؟ و نیشخندهاى تمسخر بود که از لب‏هاى ذرات مى‏بارید. حتى فکر کردم این یک بازى است.(7) فکر کردم من مهره بازى شده‏ام، براى این که بخندند؛ براى این که... و نبود و صدایت آمد که گفت: «بار را بگذارید».(8)

ناگهان شانه‏هاى خردم سنگین شد. نفس در سینه هستى حبس بود. لب‏ها روى نیشخند، همان طور خشک شده بودند و من آن زیر، آن پایین، رنجى سترگ را عرق مى‏ریختم. زانوانم آماده تاشدن بودند و فرو افتادن. گفتى: «حالا بیا»! نمایش، آغاز شده بود و نقش من - نقش اول - همین چند گام بود که باید بر مى‏داشتم. حتى ایستادن با آن فشار روى گرده‏ها ناممکن مى‏نمود؛ چه برسد به پیش رفتن.

تو گفتى: «بیا» و عجیب بود که گفتم: «لبیک»! راه افتادم که بیایم و همان لحظه زانوانم شکست و خاک را لمس کرد و خاک را لمس کردم. ذرات، خیره خیره مرا مى‏پاییدند. نفس در سینه هستى حبس بود. افتاده بودم آیا؟ تمام بود؟ رد شده بودم یا هنوز نمایش دنباله داشت؟ زانوانم را آهسته از خاک جدا کردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آن جا بود؛ روى شانه‏هاى ترد من! عجیب بود؛ تا ایستادم، نیشخندها محو شد؛ نفس‏ها آزاد شد و ذرات فریاد زدند: «تبارک الله احسن الخالقین»!(9) فریادشان از صداى شکستن استخوان طاقت من زیر ثقل بار بیشتر بود.

من گیج بودم. کجاى این منظره رقت‏آور، این همه با شکوه بود که بر چشم‏ها و لب‏ها، حیرت و تحسین نشسته بود؟ عجیب بود که تو دوباره گفتى: «بیا»! عجیب بود که دوباره گفتم: «لبیک»! و باز مثل مورچه‏اى زیر سنگینى نانى بزرگ‏تر از دهان خودش، افتادم و برخاستم؛ باز همهمه شد؛ باز گفتند: «تبارک الله»! من لاى همهمه‏ها، صدایت را شنیدم که به همه‏شان گفتى: «این بود آنچه مى‏دانستم.» و گیج‏تر شدم. افتادنم را مى‏دانستى یا برخاستنم را؟ نقش اول نمایشت همین بود؟ همین که با این که مى‏دانم که مى‏شکنم، بار را بر مى‏دارم؟ همین که مى‏افتم و باز برمى‏خیزم؟ همین که با تن نحیفى که هیچ تناسبى با کوه ندارد، مى‏گویم لبیک؟ همین شکوه رنج سترگ من؟

تماشاچیان هنوز نشسته‏اند؛ درست همان جا؛ ولى من صحنه را سال‏هاست ترک کرده‏ام؛ گریخته‏ام. آخرین بارى که افتادم روى خاک، دیگر برنخاستم. تو مدام صدایم مى‏کنى که بیایم جلو؛ که این صحنه را تمام کنم؛ ولى من...

رمضان که مى‏شود، صدایت را بلند مى‏کنى؛ بلند و بلندتر. من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان مى‏شوم. تو هر رمضان، قفسم را مى‏گذارى در بهشت تا هوس کنم؛ ولى من... چرا رهایم نمى‏کنى؟ مى‏خواهم بچرم...


من هیچ مولاى کریمى را بربنده زشتکارش صبورتر از تو بر خودم ندیده‏ام! (10)


 پى‏نوشت:

1. خطبه پیامبر پیش از ماه رمضان: اى مردم! همانا درهاى بهشت در این ماه باز است.

2. مفاتیح الجنان، مناجات التائبین: فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِهِ.

3. طه (20)، آیه 115: وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً.

4. بقره (2)، آیه 30: إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ.

5. بقره (2)، آیه 30: قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ.

6. احزاب (33)، آیه 72: انّه کان ظلوماً جهولا.

7. مؤمنون(23)، آیه 115: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً.

8. احزاب (33)، آیه 72: حَمَلَهَا الْإِنْسانُ.

9. مؤمنون (23)، آیه 14: فتبارک الله احسن الخالقین.

10. مفاتیح الجنان، دعاى افتتاح: فَلَمْ أَرَ مَوْلًى [مُؤَمَّلا] کَرِیما أَصْبَرَ عَلَى عَبْدٍ لَئِیمٍ مِنْکَ.

  • سجاد نوروزی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی